تبليغاتX
عروس فروخته شدۀ شب...

عروس فروخته شدۀ شب...

نخواب نازنینم ...آخر قصه همینجاست

علی منو ببخش...اون شبیه توه!

قبلا بهتون گفته بودم

اولین آشناییمون کاری بود..اما یک روز بهاری عاشقم کرد...بعد از چند سال...

عاشق این بودم مردم باشه...به قول خودم سایه سرم باشه...تو لباس عروسی ...با علی...

اما من عروس شبم...عروس سرخ...عروس درد...



اما من عروس شبم...عروسکی که گفته بودم...یک معشوقه فاحشه...در چنگال مرگ



آره من عروس شبم... عروس آبستن رنج...شهوت دلخون


اما علی هیچکس شبیه تو نیست... هرکس شبیهته دوست دارم ولی باز هم تو نیستی..



علی منو ببخش... متین یکم شبیه توه!...نقطه ضعف گیر آورده...کاهی که هواییم بی هوا میاد و...


اون دختر بدی نیست فقط شبیه توه.... منو ببخش.....


دوستان خوبم به خدا وقتی میام یواشکیه..نمیتونم خیلی بمونم...تو روزهای آنده میرم کافنت و به همتون سر میزنممممممممممممم منو ببخشید خیلی برام دعا کنیدددددددددددددددد:((

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 8:35  توسط ّّعروس مردگان  | 

هر شب درد به من بوسه میزند

مقدمه:دلم واسه یه بوسه پـــــــــــــــاک تنگ شده...

به یاد دوران دانشجویی...

و من چه بی بهانه تو را میخواستم...برای ابد...تو از نگاهم میخواندی چه میخواهم...



یادت هست از آینده میگفتیم..؟




آن لبها دیگر به عشق تر نیست... به دود میماند



وامروز عاشقم...عاشق مرگ..منتظر انم بیاید و مرا ببوسد...

اما کاش مرگ...هز شب دردی بزرگ بر من بوسه میزند..


+++++++++++++++++++++++++++++++++++

سلااااااااااااااام

اومدم یه تیکه کاغذ سیاه کنم

شاید دردی رو که نمیفهمی درمون کنم....

اما اینقدر نامردید که نیش و کنایه میزنید...

اینقدر دلسنگید که اگه نمیتونید درکم کنید آوار میشید و خراب ترم میکنید

ایمان میارم دیگه اینجا هم نمیشه یه نفس آزاد کشید

اینجا هم نمیشه تو عاقلی دو کلمه عرف بزنی و تو زندگیت از ترسِ عاقلا دائم مست کنی...

آدمهارو کثیف میبینید و خودتونو اله پاکی...




تو که به من تهمت هرزگی میزنی یک دقیقه دختر باش ببین دردم چیه..

یک دقیقه تو بدبختی من باش ببینی دنیا چیه...

به خدا پول همه چی نیست ! دارمش ولی تو کثافتش غرقم

این روزا میشنوم بعضیا درد آزادی دارن دائم میگن مردم از فقر فاحشه میشن

برین ببینین کی فاحششون میکنه!! فقر؟!!! یا یه عده شیطان صفت...!!!

اینا درد دلام به تو بود....

واسه خودم هر شب درد دل میکنم اینجارم گذاشتم که دو کلمه بشه نفس بکشم با حرفام



زنگ زدم به متین

گفتم خرابم... اگه میشه بیا یکم دور هم باشیم و حرف بزیم

گفت که چی بشه ...باز چی شده...

گفتم میخوام بغضمو باز کنم خب!

گفت بیا دردت به جونم من هستم..4 اینجا باش که کامی تا لنگ ظهر میخوابه بره و نباشه

گفتم خب...ساعت سه و چهل دقیقه بود که رسیدم!

نمیدونم چور بیرون میرید..میخواستم یکم راه برم اما اینقدر دربست به تورم خورد که از شرش گذشتم

شاد تو بری سه تا بلیط تو دستت باشه تا برسی اما من میرسم و سه تا بلیط تو دستمه...

سه تا بلیط خودفروشی که پسرا با هزار آرزو میدن دستم بلکه به شمارشون زنگ بزنم

خلاصه رسیدم

گوشیمو خاموش کردم حوصله مزاحمتای سیاوشو نداشتموو اونم جلوی متین که کرم داره

متین دیوونه تو گرما هم یه چکمه بلند پاش میکنه! بساطش همیشه به راهه معلوم بود چند تا مهمون داشته

اینو از روی میز و عود روشن سکسیش متوجه شدم!

رفتم سر یقچال چند تا یخ انداختم

اومد گفت سلامت کو...چته باز تو چرا ریلکس نمیشی با این زندگی...یکم خودتو جمع کن بچه

میدونستم احساسات تو کارش نیست برای همین اومده بودم..خشکه...نمیدونم چرا

اما باید مثل اسمش هم پسر میشد!!!!بهم اعتماد به نفس میده وگرنه ریختشم تحمل نمیکنم

یه شربت ریختم و گفتم مهم نیست اومدم دور هم باشیم. اینجا دنجه...با تمسخر به میز اشاره کردم

گفت چند تا خر بودن اومدن رفتن... حولشو برداشت و رفت توی اتاق!

جا خوردم...این همه کارشو میکنه میگه خر! کاش من هم مثل اون میتونستم به زندگی ....

شیشه لیوانو کوبیدم روی میز: راستی...میشنوی؟...

- آره بگو

این دختره بود همسایتون..از دبی لوازم جدید نیاورده واسه فروش؟

- چرا اتفاقا... یه سر هم بریم آرایشگاه...من کار دارم..

دیدم تو اتاق جلوی آینه ایستاده و یه تار موی درشت روی گردنشو ورانداز میکنه...

ببین متین تو باید مرد میشدی بعضی وقتا بهت شک میکنم...حالا کی..

- خب بسه انقدر حرف نزن دفترچه تلفن نوشته بیتا زنگ بزن ببینیم هست یا نه؟

یکم بهم بر خورد...شاید ادب نداره نمیدونم...یه تیکه کیک برداشتم و تو راه گفتم این خرا کی بودن؟

- فتیش

چی؟؟ نشنیدم؟

- هیچی ..زود باش زنگ بزن، اسلیو بودن دیگه...واسه تو هم همه چیرو باید گفت ..اه نمیدونه..

غر میزد. بوی عود خفم کرده بود کاش کوه میرفتیم...زنگ زدم بیتا و برنامه ریختم

حدود 5 بود رسیدیم خونشون...دختر بانمکی بود و خیلی ناز...جند نفر دیگه هم اومده بودن

از جمله یه دختر چادری که توجهمو جلب کرد...حالا اونو بی خیال ولی خوب حرف میزد

از متین پرسید دوستته؟معرفی نمیکنی؟ متین هم بهش بی اعتنایی کرد و با شوخی گفت دوستمه اومده بغضشو باز کنه!(خنده)

اعصابم خورد شد...دختره که بعدا فهمیدم اسمش زهراست دست داد و گفت خب تا اینجا اومدی افتخار بده یه سر هم بیا خونه ما افطارتو باز کن؟

هه! خندم گرفت...یا داشت مسخرم میکرد یا واقعا آدم عجیبی بود. گفتم افطار!!

متین قهقهه میزد!

یه سر هم آرایشگاه زدیم..

اونجا هم دوست متینو دیدیم. دختری که ازش متنفرم...دو جنسه بیریخت! اهه....

دیدم بدبختی کم ندارم توی این دیوونه ها بپلکم زدم سمت جاده چالوس..روشن کردم سیاوش زنگ زد

سلام نکرده به فحش کشید که ج.. کجایی

نمیدونم

گم شدم توی بدی آدمها

که دودش از همه بیشتر تو چشم من میره...یرگردون خرابه ای که

با درد و رنج آذین بسته شده....


( و من میمانم و رنج های شبانه...)

علی کنج این ویروونه جای من نیست برگرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 8:19  توسط ّّعروس مردگان  | 

تبعید

هنوز نفـــس میکشمـــ

تو این هوایِ کثیف

به هوایِ نزدیکی به مـــرگ!

اما میدونی...

مرگ من دوری از تو بود...

امـــروز دردهای بودن با توست

وقتی در هوای نفــس هات رشد کردم و جون گرفتـــم

فهمیدم دیگه محکوم به یک مرگ تدریجیمــــــ

تو لجن دنیا....

گفتم رنگـــــــ

زیبایی مـــــــــــن.. تو را برای من خواهد کرد

و زندگی شیرین خواهــــــــــد شد....

گفتم صــــدا

من را آرام خواهد کرد در نوازشــــــ لالایی ات...

و با زنانگی هـــــــایم تو را ماندگار خواهم کرد....


اما تبعیدمــــــــــ....


+ دوستان نمیتونم بهتون سر بزنم فعلا... میام...زود...دعااام کنیدددددددد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 0:14  توسط ّّعروس مردگان  | 

ارزون فروختم


بالاخره پیامکشو جواب دادم

گفتم بزار یک روز هم شده خوشحال باشم

شاد باشم و بخندم

این اشک ها امونمو بریده بزار یک روز چشمام خشک نشه...

خیلی خوشحال بودم دوباره میبینمش...شاد بودم خیلی...نمیدونی چقدر...نمیتونم بگم....

وقتی همو دیدیم گفت تمام این مدت منتظرم بوده و بهم فکر میکرده...

کیفمو زیر و رو میکرد...مثل همیشه.... هیچی نگفتم....

عکس های جدیدمو ورق میزد و درباره هیکلم نظر میداد...که چقدر زیبا تر شدی...

میخواستم حرف ها تموم بشه... فقط یک لحظه....تو چشماش خیره بشم....

دلم میخواست ترانه ای که هرشب از دوریش گوش میدادم بزارم و تو آغوشش زار بزنم....

دلم میخواست شونه هاشو بازم حس کنم... نفس هام میون تن و گردنش داغش کنه...

میخواستم....

شروع کرد به تعریف کردن این مدت... از سفر هاش گفت... از دوستانش... از یه دختره....

دختره!!!!!!!!!!!!!

گفتم کیه! چیه! قضیشو بگو؟؟؟ گفت بی خیال....

یه حسی داشتم....

گفتم فقط سنشو بگووو... میخواستم بدونم از تن کی لذت برده....!!!!

گفت بیخیال عزیزم خب؟ .... بغلم کرد...

خواستم فراموش کنم...همه چیزو....همه کسو.... همه غم هامو....

یه نفس عمیق کشیدم و خودمو سپردم بهش.... مثل همیشه ارزون...خیلیـــــــــــ ارزون....

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود گفت تو چیکار میکردی؟

خشکم زد! حالا براش مهم شده...! گفتم بدبختی... بیخیال.... بزار پیشت باشم...

گفت نه بگو... گفتن اهـــــــ بی خیال مگه تو بهم میگی؟

گفت اگه بگم با کسی بودم ....؟!

هـــــوا سرده.... گلوم گرفته.... بغضمو همه دیدن.... اشک هامو....

وقتی آغوشش شده بود تعریف س ک س ش با یه دختره هرزه.........

وقتی با افتخار برام میگفت که چطوری بوده.....

وقتی بغضمو خوردم و گفتم اشکال نداره.... دلم میخواست خودمو با یه چاقو تیکه تیکه کنمممم

سرم داشت میترکید...سنگین بود.... از همیشه زودتر خودمو فروختم....باز هم بغلم کرد....

گفتم به درک.... بزار یک شب دیگه طعم لبهاشو بچشم... بعد میرم به درک.... میرم خودمو میکشم....

نمیدونستم میخواد خودش منو خورد کنه... منو بکشـــــــــــه

دو قدم رفت عقب تو چشمام خیره شد... به زور میخندیدم....عزیزم؟! چی شده؟

-یعنی تو ناراحت نشدی؟

- نه... بهت حق میدم...حتما روت فشار بوده با کسی بودی....ولی من به یادت بودم....

- اگه باز هم باشم چی؟

- خب حتما دوستش داری.... بهت حق میدم..بغض...بب..ین...بزار امشب تموم بشه...بسه....

نفسم بالا نمیومد.... وقتی گریه میکردم با حرص میگفت دیگه لذتی ندارم...

درد همه وجودمو گرفته بود... بلند تکرار کرد نه دیگه اس و تل و بودنت داغم نمیکنه....

لعــــــــــنتی ولم کن برم.... چرا عذابم میدی.... آه و ناله هام چیو بهت میدههه؟؟؟؟

تنمو چنگ میزدم.... دوشب از درد خوابم نبرد... هرچی فحش بود به اون روانی فرستادم...

بازم دلم پیشش بود... تو ماشین راننده شک کرده بود... موهامو مرتب کردم و گفتمممم

تقصیر توه احمق کثافت که هنوز براش ارزش قائلی.....کاش برم زیر ماشییییییییییییین:(((


دارم میسوزم... می میرم.. نمیدونین خورد شدن یعنی چی.... نمیدونید تفاله چایی بودن یعنی چی....

نمیدونینننننننننننننن

فقط این سیگار لعنتی آرومم میکنه... تلخ تر از روزگار نیست..

یکی از همین روزا دیگه نفسم بالا نمیاد....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 18:2  توسط ّّعروس مردگان  | 

چون..


چشم هایم

این روزها هرزه میروند

بر تنِ عریانت در خاطرم

پیچک بلند هوسی

که به پهنای تن مردانه ات

سیاه میروید



چون سیاهی چشمانم

چون سیاهی قلبت

عادلانه است!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 2:54  توسط ّّعروس مردگان  | 

حقیقت دست هایم

گیر کرده ام عجیب میان حقیقت و تو..........

تو در طالع من هستی" ولی در شناسنامه ی او........!!!



و دست در دست دیگری

من در حال نوازش دلی که سخت گرفته است از تو

مدام بر او تکرار میکنم که نترس عزیز دل

آن دست ها به هیچ کس وفا ندارند !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 16:13  توسط ّّعروس مردگان  | 

صدای لعنتی!!!


با حرص همه کیفو ریختم بیرون

شیشه خورده های قاب عکسو با پا زدم زیر تخت


اهــــــــ به درک که نیستی

لعنتی صداتم نمیخوام بشنوم

عکس های م رو پاره میکنم و حتی به نیکه تصویر خودم رحم نمیکنم!!!!!!!!!!!!!

متنفرم اتــــــــــــــــــ


جلوی آینه بودم... اینقدر دست کاریش کردم دیگه شکل خودم نیستم

دیشب بهم اس داد که:

بوس روی کنج لبهای خوش طعم و مست کنندت

بوس روی کمان لبهای سرخت که همیشه خواستنی و خوردنیه....



خندم گرفته بود! قلبم تند میزد... نمیدونم راست میگفت یا..؟!

میخواست منو خورد تر از همیشه بکنه یا نه؟؟؟؟

گفتم هنگــــــــــــم! احمق چی داری میگی.....؟؟؟؟

زنگ زد

با اکراه برداشتم

قهقهه میزد

حالت تهوع گرفته بودم

صبح روی تخت

رد مشکی سرمه اشک هام کشیده شده بود

ملافه سفید هم جای چنگ های یک دختری بود

که مدت هاست دیگه.....



/// این روزها دردش بیشتره... عین جای گلوله توی شقیقم...لعنتی نیش و کنایه هاتو میگم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 15:58  توسط ّّعروس مردگان  | 

باور کن

تو که نه بوده ای ... نه هستی ... نه خواهی بود

پس نمی بینی ... پس نمی دانی ...پس قضاوت نکن

باور کن

این روح خسته را

جای طعنه تو نیست !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 18:13  توسط ّّعروس مردگان  | 

باید...





بايد باكــ ره باشى، بايد پاك باشى!

براى آسايش خاطر مردانى كه پيش از تو پــ رده هــا دريــ ده اند !

چرايش را نميدانى فقط ميدانى قانون است، سنت است ، دين است

قانون و سنت را ميدانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى انديشى


به مرد بودن خدا

و گاهى فكر ميكنى

شايد خدا را نيز مردان ساخته اند!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 17:45  توسط ّّعروس مردگان  | 

روزی خواهد آمد...

یادت هست گفته بودم

روزی خواهد آمد

که در جایــــی دور،

در آغوش دیـــگری،

بیــقرار هم باشیــم ... !


آن روز هر دو فـــــ احـــشــــ ه ایــــم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 17:39  توسط ّّعروس مردگان  |